نازنین را در دفتر نشریه صبح بابل دیدم . یک سال از آخرین باری که دیدمش میگذشت . بعد از کمی گپ و لبخند و شانه فشردن گفت :با یه شانی یا رانی چطوری ؟ رفتیم به کافه ای که آخرین بار با هم یک قهوه خورده بودیم . از گذشته ها گفتیم . نازنین گفت دلش میخواسته راننده آژانس بانوان بشود ولی متاسفانه مهندسی اقتصاد شبانه قبول شده و هر بار که از ناپدری اش پول میخواهد باید تخم چشمهای او را بمکد . باید روزهایی که مادرش به خیابان میرود پاسخگوی شهوات او باشد .
برچسب:
نویسنده: سپیده جعفری
تاريخ: جمعه
2 دی
1401 ساعت: 18:54